تبليغاتX
فصل عاشقی

فصل عاشقی

... و این شاید شروع خوشبختی باشد


و بالاخره  من تونستم یه سریبه اینجا بزنم و این روز رو برای خودم به ثبت برسونم .. اری امروز روز موعود است و من امشب عروس میشم اگر خدا بخواهد .. امشب شبی است که من از این خونه میرم تا یه خونه ی دیگه رو آباد کنم.. از اینجا با همه ی خاطراتش دل می کنم تا بتونم یه جای دیگه یه خونه ی دیگه رو از نو بسازم ..

من امشب دلم برای مامان و بابا می سوزه ، برای همه ی همراهی هاشون ،برای همه ی بودن هاشون ، برای همه ی ساپورت هاشون ، برای همه ی وجودشون ، برای همه ی دلواپسی هاشون .. دلم برای لحظه به لحظه ی با اونها بودن تنگ میشه .. برای قدم به قدمی که باهاشون بر داشتم .

دیشب شب خوبی بود خدا رو شکر ، قشنگ شده بودم با اون آرایش ملیح صورتی و اون ساری بلند صورتی خوشرنگ .. همه می گفتن چه عروس هندی خوشگلی .. خدا رو شکر یک شبش به سلامتی و راحتی و دل خوشی گذشت .. امیدوارم امشب هم همه چی بر وفق مراد باشه ..

دیشب آقایی که قرار بود استیج رو دیزاین کنه بهم زنگ زد و رفتم عجیب بود عجیب .. اصلا توقع نداشتم به این خوشگلی بشه ولی شده بود ، ماه شده بود .. خدا را هزارن هزار بار شکر .. امیدوارم خودم هم ماه بشم و همه چی با هم جور بشه امشب ..

میرم و دیگه نمی دونم کی می تونم باز برگردم اینجا ، فقط این و می دونم که من امشب قراره عروسی کنم و به آرزوی دیرینه ام برسم .. از خدای خودم هم بابت همچین شبی سپاسگذارم ..

انشالا شب هم بعد از مراسم میریم هتل و فردا ناهار بر می گردیم خونه ی خودمون و شبش هم به امید خدا مسافریم .. امیدوارم بتونم فردا هم بیام و از خوشی هام بنویسم .. اگر نشد فکر کنم اینجا رو می گذارم و بعد از  20روز که از سفر برگشتیم سلامی عرض می کنم .. تا اون روز به خدا می سپارمتون . 

× آهان یادم باشه من به مجید خیلی زحمت دادم ، به مریم هم ، به مامان که اصلا نمی دونم چی باید بگم .. بابا رو هم ، بی بی هم بیچاره خیلی خسته شد .. شادم بمونه فرداها که باید ازشون تشکر بکنم .. یادم بمونه که این آدم ها برام عزیزن و قابل احترام .. یادم بمونه من داداشی رو خیلی دوست دارم و دلم یم سوزه که بعضی وقت ها بد خلقی می کنم . یادم بمونه من مامانی روخیلی می خوام اما بعضی وقت ها بی احترامی می کنم .. یادم بمونه مریم خیلی برام زحمت کشیده و امیدوارم بتونم  جبرانش کنم .. خدا کنه بی چشم و رو نباشم و یادم بمونه محبت های دیگران رو ..


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط دردونه


فردا به امید خدا " حنا بندان " ِ و پس فردا عروسی .. ما رسم داریم یک شب قبل از عروسی " شب حنا بندان " برگزار کنیم .. یه ساری صورتی خوش رنگ مخصوص عروس هم خریدم و به امید خدا فردا قراره بپوشمش ..

تقریبا همه ی کار هام رو کردم جز چند تا کار جزیی که بیشترشون منتظر این و اون هستم تا بیان و تکلیفم رو مشخص کنند .. مثل ست طلایی که قراره روی لباس هندی بپوشم رو منتظرم تا بیان و نظر بدن ..

آهان تازه از گل فروشی هم بهم زنگ زدن و گفتن گلی که سفارش دادی نرسیده !! برای گل دست عروس ! و من از همون اولی که اونجا گل رو سفارش دادم دلم شکی بود که یه چیزی قراره بشه اینجا و اون چیز الان مشخص شد که چی بود .. من ترس این روز رو داشتم واسه همین به همه سپرده بودم که اگه قشنگ نشد ال کنین وبل کنین .. باز هم خدا رو شکر که الان خبر داد ، من هم سریع زگ زدم جای دیگه و سفارش دادم و قراره فردا برم هم مدل ببینم هم سفارشم رو بدم .

دیگه اینکه امروز با محمد رفتیم خونه ی خودمون و اولین ناهار مشترکمون رو نوش جان کردیم .. البته ناهاری که مامان پخته بود رو ! بعد هم لباس هام رو جمع و جورکردم همه چی تو هم بود، آشپزخونه رو مرتب کردم و بعد از چند ساعتی با خیال آسوده برگشتم خونه .

امروز هدیه ای زیبا از دوست خیلی خوبم و خانواده ی محترمش دریافت کردم .. دستشون درد نکنه ، باهاشون تماس گرفتیم و کلی ناراحت بودن از این که نمی تونن بیان و تو عروسی باشن .. خدا انشالا دختر خودشون رو خوشبخت کنه .

فکر می کنم می تونم امشب رو با خیال راحت بخوابم چون روحیه ام خوبه خدا را شکر و همه چی روبراه .

دلم می خواد شب عروسی هم اینجا چیزی ثبت کنم امیدوارم فرصت داشته باشم حتی در حد یک تیتر خالی !


نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:46 توسط دردونه


آدمیزاد است دیگر ،امروز اینجاست و فردا خدا داند و بس .. ما اگر خدا بخواد هفته ی دیگر این موقع ترکیه خواهیم بود ..هفته ی دیگه این موقع همه ی ترسها و تنشها و استرس هایم از بین رفته است و من با خیالی آسوده دست در دست محمدم ، یا شاید هم مثل بچه ای آرام در آغوش او جایی گرفته باشم ..

چه کسی می داند که فردا کجا خواهد بود .. من الان اینجام و چند روز بیشتر به زمان مجردی من نمونده ..پر از ترس و استرسم .. نه استرس برای زندگی آینده نه ،استرس برای برگزاری هر چه بهتر مراسم ، که امیدوارم همه چی بر وفق مراد باشه با کمک های غیبی الهی .

همه چی داره می گذره و من فکر کنم تا آخرین لحظه این ور اونور باید برم و کار هام رو راس و ریس کنم . هیچ کی هم مثل خودت دلش برای تو نمی سوزه .. خدایا همراهی ام کن.

دلم برای مامان و بابا و داداش  ها تنگ میشه ، برای خستگی مامان و برای کمبود خوابی که دارم حس می کنم هر روز داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه .. 

دلم برای بابا تنگ میشه چون حس می کنم همین روزهای آخری که من مهمون خونه شون هستم به بهترین نحو ممکن داره ازم پذیرایی می کنه تا فردا کمبودی احساس نکنم.

دلم برای داداشی تنگ میشه که هنوز که هنوزه هم داریم با هم بحث می کنیم و دعوامون میشه .. 

دلم برای این خونه و زندگی تنگ میشه ، برای این راحتی و آرامش .. ناشکری نمی کنم از خدای خودم هم ممنونم که دلم می خواست یه یار و یاوری داشته باشم و حالا به لطف و کرم او دارمش .. فقط دارم میگم دلم تنگ میشه .

من الان دوشیزه ام و هفته ی دیگه به امید خدا میشم خانوم ! ادمیزاد است دیگر !


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:15 توسط دردونه


دلم می خواد بنویسم اما نمیدونم ازکی و چی ؟ دلم میخواد از آخرین روزهای مجردی بنویسم، از آخرین روزهایی که با خیال راحت میام خونه و کیفم رو پرت میکنم یه گوشه و دستور میدم برام چایی بیارن یا غذامو گرم کنن ..  آخرین روزهایی که با خیال راحت پول خرج می کردم و کاری به چیزی نداشتم .. آخرین روزهایی که دارم خودم رو برای مامان  و بابا لوس می کنم و هر چی میگم برام آماده می کنن .. آخرین روزهایی که می تونم از کارت بابا بی حساب و کتاب خرج کنم و کسی  کاری بهم نداشته باشه .. آخرین روزهایی که می تونم بی دغدغه بشینم پای این صحفه ، بدون اینکه بخوام فکر کنم شاید غذام بسوزه یا آب سر بره !

آخرین روزهای مجردی در راه ِ و من قراره بعد از اون یه خونه رو خودم بچرخونم ، قراره با کسی هم خونه بشم که تا یک سال پیش نمی شناختمش .. قراره با کسی هم سفره بشم که زندگیش با زندگی م زمین تا آسمون فرقه .. کسی با کسی هم خواب بشم که تایک سال پیش نا محرمی بیش نبود .

آخرین روزهای مجردی ِ  و من خسته از این طرف اون طرف رفتن ها ، ولی راضی ام به رضا خدا ، به قول مامان انشالا تا باشه از این دردسر ها باشه ، انشالا همیشه همه چی برای خوشی ها باشه .. انشالا همیشه ادم ها دنبال شادی ها باشن ..

آخرین روزهای مجردی ِ و من دلم نمیاد اتاقم رو دست کاری کنم .. دلم نمیاد وسایلم رو از این خونه بیرون ببرم .. دلم نمیاد اتاقم رو پاک کنم تا بتونم جای بیشتری باز کنم .. دلم نمیاد تکه ای از این اتاق جا بجا بشه .. این اتاق همدم تنهایی هام بوده ، رفیق بی کسی هام بوده و حالا شریک دارایی هام .. این اتاق وقتی تنها بودم تمام هم و غمم رو در خودش جای میداد و حالا تمام خوشی ها و شادی هایم را ، البته خستگی را نیز !!

ومن حالا از ای که قراره این اتاق رو با تمام خوبی هاش ، با تمام امکاناتش ، با تمام راحتی هاش ترک کنم و برم ناراحتم .. واسه همین به مامان گفتم این اتاق واسه خودم همین جور دست نخورده باقی می مونه !


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:36 توسط دردونه

راسته میگن " همیشه آغوش کسی آرومت می کنه که خودش سبب ناراحتی ات شده " و حالا به این ایمان آرودم .. بعد اون شب که باهم بحثمون شد ، تا دو روز با هم حرف میزدیم اما سر سنگین ، تا اینکه روز سوم طاقت نیاورد و اومد خونه مون ، تا دیدمش و دید من و ، همدیگر رو در آغوش گرفتیم و م رو بوییدیم فقط .. اینقدر دلمون برای با هم بودن تنگ شد بود . تا تو بغلش رفتم هم یه دل سیر گریه کردم و بعد آروم شدم . پنداری که دوای دردم رو بعد مدتها پیدا کردم .

خدا رو شکر کارهای خودم و خرید هام تموم شده و الان افتادم به جون آپارتمان کوچکی که قراره انشالا توش زندگی کنیم .. داریم آماده اش می کنیم ، هر روز وسایل جدید می خریم و هر روز خونه رو پرمی کنیم از داشتنی ها . قراره فردا به امید خدا بریم و همه ی این پر کردنی ها رو مرتب کنیم و سر جای خودش بگذاریم .

زندگی در پیش رو است و من خوشحالم ، خوشحالم که دارم سر و سامان می گیرم و کارهام خدا رو شکر روبراهه .. امروز محمد رفته بود خونه مون و قرار بود قفل در و عوض کنه ؛ من تا رفتم تو یه لبخند پت و پهن رو صورتم بود ؛ خوشحال بودم که دارم پا تو خونه ایی ذارم که خونه ی آینده ام هست .. خونه ای که من میشم خانوم اون خونه به امید خدا .

چیزی ندارم بگم جر اینکه خدایا شکرت همین !


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:13 توسط دردونه


چیز زیادی نمونده ، روزها همین طور از پی هم می گذرند و دلیلی برای توقف ندارند ..

جمعه رفتیم آپارتمان کوچکی که قراره به امید خدا یه چند وقتی رو توش زندگی کنیم ..پاک کردیم از هر چه گرد و غبار و تنهایی بود و آماده ش کردیم برای با هم بودنمان .. وقتی اونجا بودم حس آرامش داشتم ، وقتی  که فکر می کردم این خونه قراره خونه ی امید من بشه ، قراره من بشم خانم خونه و تو بشی آقای خونه !

همه چیز به لطف و موهبت خدا داره خوب پیش میره و من از این بابت سپاسگذار خدایی هستم که همیشه و در همه حال پشت و پناهم هست ..

دیشب بحثمون شد و من بعد اینکه غر هامو زدم رفتم یه گوشه نشستم بدون اینکه بهش نگاهی بندازم .. او بلند شد ، آماده شد سرم رو بوسید و رفت :(

دل ِ من رو هم با خودش برد اما نمی خواستم به روی خودم بیارم واسه همین سکوت کردم حتی نگفتم برگرد ! بهم مسج داد و برام توضیح داد من اما به یه شب بخیر ساده اکتفا کردم . فرداش بهم تلفن زد و دید من حوصله ندارم قطع کرد و دوباره بعدش مسج داد و باز هم دلداری و توضیح و عشق و خواستن ..

من حتی یه لحظه هم نمی تونم تصور کنم زندگی بدون اون رو .. نمی تونم حس کنم یک روز اون من و بذاره و بره ، من چه باید بکنم بدونش ؟ نه نه ، بی تو در این شهر مرا هم نفسی نیست !

جدی می گم بدون اون من اینجا گم میشم .. بر باد میرم و آب میشم .. و اگر بشود خاک هم می شوم ..

خدایا هر کسی هر کار خیری که انجام داد، خوشبختش کن .. نگذار گرد پشیمانی بر صورت کسی بنشیند.

با من بمان مثل همیشه و همه جا  .


نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:3 توسط دردونه


بابا همین الان از در رفت بیرون و من برای اولین بار گریه ام گرفته ، گریه به خاطر اینکه دفعه دیگه که بابا رو می بینم چیزی به موندن مم تو این خونه نمونده . بابا میاد و من از این خونه با همه ی خاطراتش میرم .. دیگه هر روز عصر منتظر نمی شینم پایین تا بیاد و براش چای شیر بریزم .. دیگه اینجا نیستم تا بتونم هر روز عصر زودتر از کار بیام و خودم رو  بهش برسونم و بغلش کنم و بگم سلام ..

دیگه آخر هر هفته نمی تونم به خاطرش خونه بمونم و جایی نرم تا بلکه یه ناهار رو بتونیم با هم باشیم دور همی .. دیگه نمی تونم براش ناز کنم و بهش بگم این و می خوام و این و بده و اون و بخر .. دیگه نمی تونم باهاش درد دل کنم و راز دلم رو باهاش در میون بذارم ..

من میدونم بعضی وقت ها از دست بابا دلگیر میشم و بعضی وقت ها سر به سر هم می ذاریم ، امادر نهایت اون میشه بابای خوب من و من بعد از خدا تنها تکیه گاهم اون بوده و خواهد بود ، درسته شوهرم هم هست اما بابا خودش یه بوی دیگه ای داره .. 

بابای من بهترین بابای دنیا بوده و هست و خدا رو هزاران هزار بار شکر که مردی هست که دختر پرسته و من و عاشقونه دوست داره ، نه مثل مردهای دیگه که پسر رو بردختر ترجیح میدن و بیشتر می خوانش ..  نه اتفاقا بر عکس ، بابا اینقدر که من و دوست داره و بهم محبت می کنه ، برای داداش ها ندیدم تا این حد .. خدا رو شکر می کنم به خاطر قرار دادن من تو همچین خونه ای ، تو همچین زندگانی ِ و بین همچین ادم های خوب و مهربونی ..

همیشه فکر می کنم اگه بابا، مامانم غیر اینهایی بودن که الان هستن من در چه حالی بودم ؟ خوشبخت ؟ خوشحال ؟ راحت ؟ بعد فکر می کنم و می بینم نه، فکر نکنم . هیچ وقت هم دلم نمی خواد و نمی خواسته که مامان بابام غیر اینهایی باشن که الان هستن.. بعضی وقت ها تو اوج عصبانیت تو کودکی ، ادم یه حرفی می زنه یه چیزی می گه اما ته دل ادم این طور نیست ..لااقل ته دل من یکی این طور نیست ، هیچ دلم نمی خواد مامان و بابام رو با کس ِ دیگه ای عوض کنم . خدا سایه شون رو همیشه بالای سرم نگه دار و پشت و پناهشون باش.

یادمه مهشید همیشه می گفت قدر بابا تو بدون چون وقتی بزرگ تری بالای سرت نیست، ادم های اطرافت هم بهت احترام نمی ذارن و بهت اهمیت نمی دن .. وقتی یه ساپورت داشته باشی خیالت راحته که ازهمه طرف در امن و امانی ، اما امان از روزی که پشتوانه ی محکمت رو از دست بدی دیگه هر چه بادا باد !

من فقط می تونم بهت بگم به خاطر همه ی این مهربونی ها که بهم عطا کردی ازت ممنونم ، به خاطر داشتن این همه احساس آرامش و راحتی ، به خاطر این همه ادم های خوبی که دور و برم رو گرفتن و به خاطر این همه لطفی کهبی دریغ به پام می ریزن .. امیدوارم بتونم مامان خوبی هم برای بچه هام باشم و محمد هم بابای خوبی برای اونها .

خدایا باز هم میگم اون سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا رفت به سلامت دارش.


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 7:50 توسط دردونه


امروز 11 ماه آپریل 2012 است و من فقط تا یک ماه دیگه مهمون این خونه ام ، یک ماه دیگه در چنین روزی به امید خدا و به برکت حضرت فاطمه (س) من راهی خونه ی بخت میشم .. می ترسم از اینکه وسط راه کم بیارم/ بیاریم .. از اینکه نتونم اون طور که باید از پس زندگی خودم و خودش بر بیام .. می ترسم اونی که الان دارم می بینم سراب باشه و بهشتی در کار نباشه .. می ترسم همه ی این آرزوها بر باد بره ..

از یه طرف دیگه هم مطمئنم که احساسم دروغ نمیگه .. محمد همونی می مونه که الان هست ، می دونم دوستم داره و حاضره برام هر کاری بکنه .. حتی یه لحظه هم نمی خوام به ذهنم خطور کنه که ممکنه فردا ورق برگرده و دنیام زیر و رو بشه ، خودش خوب می دونه که اگه یه خطایی بکنه روزگارش سیاه میشه ،خودش خوب می دونه که من دردونه ی این خونه و عزیز کرده شون هستم .. خودش خوب می دونه که بابا چقدر دوستم داره و مامان چقدر بهم توجه داره .. خودش داره می بینه که همه از همه طرف و همه جا به فکرم هستن و دارن ساپورتم می کنن .. پس خودش خوب می دونه که کجا اومده و کجا داره میره و می دونه که باید حواسش جمع باشه .. 

می دونم و مطمئنم که حواسش هست ، بهش ایمان آوردم تو این مدت کم و می دونم که می دونه چه داره می کنه .. بیچاره تا حالا که جز خوبی و ساپورت و خوشی چیزی ازش ندیدم .. امیدوارم که همیشه همین طور خوب و آقا بمونه و من و از محبتش سیراب کنه . 

خدایا خودت همراهی مان کن تا هیچ وقت کم نیاریم .



نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:45 توسط دردونه


دیشب لباس سفید عروسی م رو بر داشتم آماده شده بود ، دیشب لباسی تنم کردم که سالها بود آرزوی پوشیدنش رو داشتم ، این پوشیدن لباس سپید ، آرزوی همه ی دختر های دم بخته ، الهی که همه ی دختر ها به آرزو شون برسن و خودشون رو در کنار مرد رویاهاشون تو لباس سپید ببینن .

خوشحالم چون آروم آروم کارهام داره جلو میره خدا رو هزار مرتبه شکر ، تقریبا همه چی روبراهه و بر وفق مراد ، امیدوارم این یک ماه دیگه هم به سلامتی و خیر و خوشی بگذره و هیچ اتفاقی نیافته ..

وقتی ساپورت بابا رو بیش از حد می بینم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ، خوشحال که خدا همچین بابای خوبی رو بهم داده یا ناراحت که باید از این خونه با همه ی خاطراتش با همه ی خوبی هاش برم .. اگه رفتم دلم برای مامان و بابا خیلی تنگ میشه ، برای بودنشون ، برای همراهی هاشون ، برای ساپورت هاشون  ، حتی برای بعضی وقت ها دعوا کردن هاشون تنگ میشه . خدایا دارم از این خونه میرم اما نذار دلم ازشون دور بشه .  دلم نمی خواد با عروسی کردن دیگه جزیی از اعضاشون نباشم و تو خوشی ها و نا خوشی هاشون همراهی شون نکنم .

چیز زیادی نمونده ، کمتر از یک ماه دیگه و من هنوز باورم نشده که دارم ازدواج می کنم ، هنوز باورم نشده که دعا های مامان و بابا داره به ثمر میرسه ، باورم نمیشه که خدابالاخره اینهمه زجر و ناله و التماس رو شنید و به دادم رسید، نه اینکه به لطف خدا شک داشته باشم نه ، به کرمش امیدوار بودم و به لطفش چشم دوخته بودم.

بعضی وقت ها که تنها میشم می شینم فکر می کنم یعنی این منم که دارم ازدواج می کنم ؟ این من م که دارم خودم و برای یه زندگی جدید آماده می کنم ؟ این منم که دارم بعد 27 سال از این خونه و زندگی دل می کنم و این همه خاطره رو می ذارم و میرم ؟ این منم که می خوام از مامان جدا بشم بعد این همه سال که تو سر و کله ی هم زدیم ، با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم .. من و مامان بیشتر از اینکه مادر و دختر باشیم مثل دو خواهر بودیم و هستیم .. مامان بدون من خرید نمیره حتی ، الان یه خورده خوب شده رو پای خودش ایستاده و داره تنهایی این طرف اون طرف میره .. اما قبلا ها اصلا بدون من تکون نمی خورد از جاش .

دلم برای کل کل ها مون ، برای جنگ و دعوا هامون ، برای خوشی هامون ، برای ناز کشیدن هاش، برای اغوشش، برای با هم نشستن ها مون تنگ میشه ، نمی دونم بعد عروسی من همچنان زبون درازی می کنم یا نه ؟ نمی دونم بعد عروسی من همچنان غد و یک دنده می مونم یا نه ؟ نمی دونم چی در انتظارمه و چی می خواد بشه اما امیدوارم که همه چی در جهت مثبت و در جهت بهبودی اوضاع پیش بره .

خوشحالم و حس می کنم خوشبخت ، پس این حسم پایدار باشه . این پایداری هم فقط با لطف و کرم تو امکان پذیره و لا غیر.



نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:11 توسط دردونه


نمي دونم چگونه باید از داشن این همه لطف و رحمت بی دریغ از تو سپاسگذار باشم .. به خاطر کدوم یکی باید بگویم بی نهایت متشکرم .. به خاطر داشتن مامان و بابای به این خوبی و مهربونی ، یا به خاطر داشتن شوهری به این ماهی ، به خاطر کدوم یکی باید ازت ممنون باشم ، براستی کدام یک برایم مهم ترند ؟ اگر زبانم لال یک روز برسد که بین این 3 تا یکی رو باید انتخاب کنم اون یکی کدوم یکیشون میشه ؟ خدا نکنه همچین روزی بیاد اما واقعا انتخاب سختی میشه .. من هیچ وقت نمی تونم خودم رو تصور کنم بدون ساپورت بابا ، یا بدون مهربونی های مامان ، یا حتی بدون آغوش محمد .. من هر سه تا رو با هم می خوام پس باید سعی کنم هر سه تا رو تا حد امکان به بهترین نحو بین خودم نگه شون دارم تا به هیچ کدومشون خدشه ای وارد نشه .. تا همیشه هر سه تای شون رو با هم داشته باشم .

خدایا ازت عاجزانه التماس می کنم سایه بابا و مامان رو همیشه بالای سرم نگه دار و همیشه در پناه خودت به بهترین حالت ممکن ازشون مراقبت کن .. محمدم رو هم ، هیچ وقت بی سایه ای اون نباشم .. اصلا بی سایه سری او زندگی را نمی خواهم . خودت پشت و پناهشون باش .

نمی دونم چرا اینها رو گفتم ، شاید چون وقتی ناراحت بودم همش اینجا خالی می کردم الان هم اومدم این و نوشتم تا اینجا یادگاری داشته باشمش ..

می دونستم بابام بهترین بابای دنیاست بهش ایمان هم داشتم اما نه این حد .. دیشب بهم میگه سفر میری به دل خودت برس و  سعی کن بهت خوش بگذره نگو این نمی خورم یا اون و نمی خوام و این حرف ها ، کیف کن و عاشقی ! چون هانی مون فقط یه دفعه است اگه کم و کسری هم داری خبرم کن به چیزی فکر نکن اصلا.

نمی دونم چی باید بگم فقط می تونم بگم خوشحالم و امیدوارم این خوشحالی همیشگی باشه .. خدایا هیچ وقت این خوشی ها رو ازم نگیر .




نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط دردونه


آخرين مطالب
» این دردونه ی عروس
» حنا بندان
» این آدمیزاد عجیب
» آخرین روزهای مجردی
» دو هفته تا لحظه ی موعود !
» بی تو ...
» آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ...
» شب سراب یا بهشت موعود !؟
» دل نوشته
» شکر نامه
Design By : Pars Skin